![]() |
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

نا مت چه بود ؟
- آدم
فرزند ؟
- من را نه مادری است نه پدری ، بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد ؟
- بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟
- زمین خاک
آن چیست که بر گرده نهادی ؟
- امانت است
قدت ؟
- روزی چنان بلند که میرسید به آسمان ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده ؟
- حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت ؟
- در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق
رنگت ؟
- اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت ؟
- رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟
- آری ، گاهی فقط خدا
داری گلایه ای ؟
- دیگر گلایه نه ، ولی...
ولی که چه ؟
- حکمی چنین ؟ آن هم به یک گناه ؟!!!
دلتنگ گشته ای ؟
ـزیاد
دلتنگ برای که ؟
-تنها کسم خدا
آورده ای سند ؟
- آری ، دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟
- آری ، تنها کسم خدا
در آخرین دفاع ؟
- می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا...
گفت :
اما من درخت نیستم ، نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی !
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم ، اما گاهی
پرنده ها و انسان ها را
اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود .
پرنده پرسید: راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور
پرنده را نفهمید ، اما باز
هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
انسان دیگر نخندید ، انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد ...
چیزی را که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست
داشتنی . پرنده گفت :
غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان
رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر
تمرین نکند فراموشش
می شود . پرنده این را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و
به یاد آورد روزی
نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی
دلش موج زد .
آن وقت خدا بر روی شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریدم؟ زمین و آسمان هر دو برای
تو بود .
اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی؟؟؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس
کرد .
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و آرام آرام گریست ...
یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد وغریبند با تو !
تک و تنها به تو می اندیشد و کمی ،
دلش از دوری تو دلگیر است ...
******
به کعبه رفتم و گفتمش تو از خاکی و من از خاک
چرا باید دورت بگردم؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من دورت بگردم
سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
چشم از من کند ...،دل از من برید ...
حال بیمار مرا فهمید و رفت
با غم هجرش مدارا میکنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت !!!
آمدی چه زیبا!
گفتم دوستت دارم چه صادقانه !
پذیرفتی چه فریبانه !
آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه !
با تو خوش بودم چه کودکانه !
همه چیزم شدی چه زود !
به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه !
نیازمندت شدم چه حقیرانه !
واژه ی غریب خدا حافظی به میان آمد چه بیرحمانه !
و من سوختم چه عاشقانه !
ولی ...
هنوز هم دوستت دارم غریبه !!!
کنار پنجره بودم آسمان بارید
صدای مرگ برای رهاترین دل بود
هجوم خلوت شبهای سرد و مهتابی
چقدر زندگیم بی تو سخت و مشکل بود
***
کنار پنجره بودم هوا پر از غم بود
ز قلب ثانیه ها بوی هوش می آمد
تمام صورت شب خیس اشک بود ولی
صدای گام غریبه ای به گوش می آمد
***
کنار پنجره بودم غریبه ای آمد
غریبه بود ولی چشم های گرمی داشت
به شیوه ی گل مریم مرا صدا می کرد
بلور یخ زده ی قلب من ترک برداشت
***
و ایستاد کنارم برای یک لحظه
تمام قصه ی غم های من هویدا بود
به چشم های غریبش نگاه کردم
باز چقدر برق نگاهش شبیه دریا بود
هجوم
سرزنشم مکن ...
من همه ی اینها را در چند تکه کاغذ برایت نوشته بودم ... من همه ی
اینها را گفته بودم !
همان اول !
گفته بودم اگر نباشی به روی هیچ ستاره ای نخواهم خندید ...
از هیچ کوچه ای گذر نخواهم کرد ...
دیگرهیچ گلی را نخواهم بویید ...
دیگر به هیچ یک از روزهای هفته نیم نگاهی نخواهم انداخت ...
هیچ شمعی را برای هیچ نذری روشن نخواهم کرد ...
تک رنگ سیاهی خواهم شد و بوم زندگی را با این سیاهی رنگ آمیزی
خواهم کرد ...
با هیچ سبزه ای سیزده را بدر نخواهم کرد ...
گفته بودم که دروازه های گوشم را بر هر آهنگی خواهم بست ... جز
نوای حزین کلاغها
در بعدازظهرهای دلگیر جمعه !
نگفته بودم ...؟؟؟؟ ... همه ی دیوارهای این شهر شاهد بودند که من
اینها را گفته بودم !
به روح پاک باران قسم ...
نه اصلا به روح پاک خودت قسم ...
وقتی بی تابی قلبم در کوچه پس کوچه های این شهر رسوا شد ... .. ...
من همه ی اینها را گفته بودم !!!
اگر کليد قلبی را نداری قفلش نکن به چشمان کسی نگاه نکن اگر دروغ خواهی گفت به کسی سلام نکن اگر خداحافظی در پيش است دست کسی را نگير اگر رها خواهی کرد به کسی نگو دوستت دارم اگر ديگری در فکرت است
مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجام به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را ولی افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی گذشت از من ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی
خسته ام ..... خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه احساس، خسته از اين كلمات كودكانه… خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام... خسته از بازيهاي بچه گانه، از بازي با اين همبازيهاي بچه تر از خودم ... خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن .... !!
و....اي کاش مي شد با شقايق بادبان مي ساختيم. کاش در پاي هستي ، قصه اي از نور مي گفتيم. تا که با قايقي بي بادبان مي ساختيم
امروز رفتم برات يه ساعت بخرم ولي هر چي گشتم هيچ ساعتي به قشنگي اون ساعتي که ديدمت پيدا نکردم
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

مرد تنها بود.دلش به اندازه تمامی دنیا از غم پر بود . دیوارها از همه طرف او را احاطه کرده بودند. به راه درازی می اندیشید که جلوی او بود .
چگونه باید میرفت؟ آخر به یاری چه کسی؟ او که تنها بود کسی را نداشت.اصلا به امید چه کسی باید میرفت؟ پایان این راه کجا بود؟او که چیزی نمیدانست.
هیچ چیز...هیچ...هیچ....
سر بلند کرد تا به آسمان گله کند بلکه سبک شود .ماه را دید ماه به او خندید.مرد شاد شد و با قطرات اشک خود چاله های سیاه تنهایی دلش را با نور امید روشنایی بخشید.
تمام وجودم یخ کرده احساس میکنم که دیگه نمیتونم احساس کنم احساس میکنم که شادی و غم هر دو به یه اندازه برام اهمیت پیدا کردن احساس میکنم که انگار بیمار شدم احساس میکنم که هیچ کس جز خدا تو این دنیا نمیتونه حرفم رو بفهمه احساس میکنم هیچ کس مثل من نیست که بخوام از احساسم براش بگم چقدر سخته که احساس درونی که تو رو رنج میده و روز و شب ذهنت رو به خودش مشغول کرده رو فقط دائم برای خودت و خدا تکرار کنی و هیچ جوره نتونی به زبون بیاریش و هیچ راهی هم برای از بین بردنش پیدا نکنی چقدر بده و چقدر سخته که هر لحظه احساس کنی داری ذره ذره وجودت رو از دست میدی و تنها به خدا دل ببندی
و
اون وقت در اوج ناامیدی نوری از امید دلت رو روشن کنه و خدای عزیز و مهربونت همونی که تنها کسی بود که به درد دلات گوش میکرد و تنها همدردت بود .در تنهاترین تنهاییهات دست یاری به سوت دراز کنه و آغوش گرمش رو به روت باز کنه



يه متن كوتاه :
من (سكوت) داداش سام و نيلوفر عزيز از اين به بعد اين وبلاگو ميچرخونيم.
يعني راستشو بخواين من تازه به جمع اين دو گل دوست داشتني اضافه شدم
اميدوارم در كنار اين دوستاي خوب مطالب جالبي رو به شما عزيزا ارائه بدم
كه به دلاي قشنگتون بشينه.فک میکنم اکثرتون منو میشناسن![]()
.jpg)

سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مـــرگ را می پذیرم
اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه



|


اینکه بتونیم از زندگی چیزی بگیم !
آدما هیچ وقت نمی تونن همدیگرو بشناسن ، واسه همین هیچوقت نمیتونن به تعریف یکسانی درباره زندگی برسن !
زندگی ، زندگی ،
نمی دونم چرا بعضیا میخوان زندگی رو تعریف کنن
زندگی تلخ نیست !
زندگی شیرین نیست !
زندگی بی طعم هم نیست !














زندگی میتونه همه ی اینا باشه یا هیچکدوم نباشه !
زندگی میتونه همه ی اون چیزایی باشه که ما اونارو خوب یا بد می دونیم !
نمی دونم . . .
بلد نیستم زندگی رو تعرف کنم ، اما . . .
اما . . .
بلدم زندگی کنم ، مث همه !
اگه دلم بشکنه ، اگه شکست بخورم ، اگه نا امید بشم ، اگه نابود بشم،
ولی . . .
همیشه دلم به زندگی خوشه !
اینکه بتونیم از زندگی چیزی بگیم !
آدما هیچ وقت نمی تونن همدیگرو بشناسن ، واسه همین هیچوقت نمیتونن به تعریف یکسانی درباره زندگی برسن !
زندگی ، زندگی ،
نمی دونم چرا بعضیا میخوان زندگی رو تعریف کنن
زندگی تلخ نیست !
زندگی شیرین نیست !
زندگی بی طعم هم نیست !














زندگی میتونه همه ی اینا باشه یا هیچکدوم نباشه !
زندگی میتونه همه ی اون چیزایی باشه که ما اونارو خوب یا بد می دونیم !
نمی دونم . . .
بلد نیستم زندگی رو تعرف کنم ، اما . . .
اما . . .
بلدم زندگی کنم ، مث همه !
اگه دلم بشکنه ، اگه شکست بخورم ، اگه نا امید بشم ، اگه نابود بشم،
ولی . . .
همیشه دلم به زندگی خوشه !





























يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
همه چيز روبراه و بر وفق مراد است و خوب
تنها ، تنها دل ما دل نيست ، آره















دل
بازم اومدم خسته تر از دیروز و نا امیدتر از فردا
بعضی وقتها فکر می کنم شاید مریض شدم اونم از نوع روانیش البته نه تا حد دیونگی تا حد
افسردگی و بی هدف شدن و خالی شدن......
شایدم واقعاْ درست فکر می کنم ولی هر چی که هست حسابی آزارارم می ده مخصوصاْ تو این
چند روزه ، نمی دونم چرا با خدا قهرم ته دلم نمی خوام قهر باشم ولی تو ظاهر قهرم اون رو هم
دلیلش رو نمی دونم . چند روز پیش ، آره دقیقاْ همون روز که اون خبر بد رو تو وبلاگ آجی
خوندم حالم بد شد تمام اعضای بدنم درد می کرد حالت تهوع و ... اصلاْ آروم و قرار نداشتم
دلیلش رو نفهمیدم ولی تو لحظه های درد یه لحظه یه سعید فکر کردم که چقدر راحت شد که
رفت واقعاْ سلامتی یه نعمت بزرگی هست که ما قدرش رو نمی دونیم.
از آینده نا امیدم ....................................














چند وقت پیش با بچه ها دور هم جمع بودیم حرف از طالع بینی و این که متولد چه ماهی هستیم
بود یه نرم افزار داشتیم که خصوصیات افراد همه ماهها رو داشت وقتی متولد مرداد رو زدیم
اومد که همیشه دوست دارن عاشق باشن و دنبال عشق هستن و آدمهای احساسی هستند من
خیلی به طالع بینی اعتقاد ندارم ولی این یه چیز رو در مورد من درست نوشته بود.........














حالا برای این که یه شوخی هم پیش بچه ها کرده باشم اون روز که رفتیم نهار بیرون تو راه هر
دختر خانم باشخصیتی رو که میدیدم
به بچه ها میگفتم بچه ها من عاشق شدم
بالاره تا
اون روز که ما برگردیم بنده یه ۳۰ الی ۴۰ باری عاشق شدم
ولی حسابی خندیدیم ها خیلی
خوش گذشت البته به خاطر خانم های با شخصیت بلکه نهار خوشمزه بود![]()
...














ولی به دور از شوخی واقعاْ دوست داشتم که عاشق باشم و عاشق بمونم دوست دارم که بگم
دوست دارم و بگه دوست دارم شاید اینم بگین این پسره کمبود داره ولیی نه من قول می دم
۹۰٪ کسانی که این رو بخونم دوست دارن که یه نفر ، یه نفر که دوسش داره بهش بگه دوست
دارم... شاید گفتن این چیزا یه کم شهامت یا جسارت می خواست که من گفتم حال هر که می
خواهد پند بگیرد و هر که خواهد ملال ولی م حرف دلم روزدم






























*تورو خدا بيا* واسه رسيدن به توديگه چيكاركنم اخه چقدرخودموجلوي توخاركنم...اخه چندبارديگه ميخواي
دلمو بشكني توي خوابم نمي بينم كه تومال مني...طفلي دلم چقدرنشست واسه توگريه كرداخرچي شدنصيبش
تنهايه نگاه سرد....نزارتنهابمونم ديگه باقصه هامتوروخدابياويك كاري بكن برام.....دل ديوونه ي منوكسي نمي
تونه ببينه كه شددربه در....دل ديوونه ي منوكسي نمي تونه ببينه كه شد دربه در....به خداعشقي نمونده دلم
انگاري غروبه.....همه زندگيم خزونه....ازتوگذشتم چون نمي تونم ببينم اشك توازتوگذشتم چون نمي تونم بمونم
كنارتو.....ازتوگذشتم چون نمي خواستم باشم مديون تو.....ازتوگذشتم چون نمي تونم بمونم جاي تو....ازتوگذشتم
چون نمي تونم ببينم اشك





























تا حالا فكر كردي عشق يعني چي؟
از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم از اون به بعد
هميشه همون رنگو بپوشي!
تا حالا دلتنگ كسي شدي؟
اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟
اونم از بدترين نوعش؟














بزرگترين دلتنگي اينه كه بدوني اون كسي كه دوسش داري هيچ وقت مال تو نميشه.
.
اينكه بدوني يه روزي از كسي كه دوسش داري
بايد جدا شي حالا چه بخاي چه نخاي.
تا حالا فكر كردي خوشبختي يعني چي؟
خوشبختي يعني اينكه يكي يه گوشه ي دنيا باشه
كه دوست داشته باشه يكي باشه كه پناه
خستگي هات باشه
يكي باشه كه نگاهش وجودتو گرم كنه.
تا حالا فكر كردي آرامش يعني چي؟














آرامش يعني اينكه هميشه ته دلت مطمئن باشي
كه توي سينه ي كسي كه دوسش داري
يه خونه ي گرم داري
تا حالا فكر كردي زندگي يعني چي؟
زندگي يعني اينكه همه ي عمرت تلاش كني و جون بكني
براي بدست آوردن اون چيزي كه بهش ايمان داري
زندگي يعني اينكه خودتو دوست داشته باشي براي اينكه توي دلت عشق اون هست.
تا حالا فكر كردي هدف يعني چي؟
هدف يعني صبح كه از خواب پا ميشي بدوني اون روز
بايد چيكار كني، بدوني اون روز بايد از كدوم مسير رد شي تا يه تلفن كارتي داشته باشه!
تال حالا فكر كردي انگيزه چيه














صد بار بري جلوي آينه و لباستو چك كني!!!
تا حالا فكر كردي كه قسمت يعني چي؟
قسمت يعني اينكه بشيني دست روي دست بذاري و هر طرف باد اومد تو هم بري
قسمت يعني اينكه همه ي تنبلي ها و بي عرضه گي ها رو
بندازي گردن روزگار.
يعني بشيني مثل بد بخت ها به از دست دادن محبوبت راضي بشي.
به سرنوشت چي؟ به اون فكر كردي؟
سرنوشت ديگه اوني نيست كه از سرت نوشته
سرنوشت يعني اينكه يه روزجلوي چشات يار و تنها رفيقت تنهات بذاره
و بگه اين بازي روزگاره...
حالا به خودت فكر كن! خودتو تا حالا معني كردي؟
......
و انسان يعني هميشه
انتظار... انتظار... انتظار...



























